محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1549

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت دعوى ده كنند و ليكن چو بنگرى * هادوريان كوى و گدايان خرمنند هوازى - [ به واو و زاى معجمه ، به وزن نمازى ] بمعنى ناگاه و بى خبر باشد . مثالش فرخى گويد : [ بيت ] به همان هوازى شاد گردم * ز دست رنج و « 1 » غم آزاد گردم اما در نسخهء ميرزا بمعنى بارگاه آمده [ 1 ] و اين محل تأمل است و در فرهنگ - به راى مهمله [ 2 ] - به اين معنى آمده . هولى - [ بفتح هاء ] بمعنى كره اسبى باشد كه هنوز زين نكرده باشند . هارى - [ بكسر راى مهمله ] بمعنى كناس باشد در فرهنگ . هى - [ بكسر هاء ] بمعنى هست باشد و بهندى نيز لغت متداولست . هكوى - [ بفتح هاء و ضم كاف ] شراب باشد و بمعنى تردد نيز آمده . كذا فى المؤيد و در ادات الفضلاء - به وزن مردى - آمده بمعنى سرگشته و متردد . و - بضم ها و كاف - بمعنى خربزهء نارسيده آمده [ 3 ] . هماى - معروف و آن مرغيست كه سايهء او سعادت دارد . مثالش شيخ سعدى فرمايد : شعر طمع بود از بخت نيك اخترم * كه ظل هما اوفتد بر سرم خرد گفت دولت ببخشد هماى * گر اقبال خواهى درين سايه آى و نيز نام دختر بهمن . و جنسى از علم كه بر سر آن صورت هماى ساخته باشند . و نام دختر قيصر كه در حبالهء بهرام گور بود [ 4 ] . بمعنى « 2 » اول حكيم فردوسى [ گويد ] : [ بيت ] يكى دخترى داشت نامش هماى * هنرمند و « 3 » بادانش و نيكراى

--> ( 1 ) - « س » واو ندارد . ( 2 ) - « س » : و بمعنى . ( 3 ) - واو در « س » نيست . ( 1 ) ظاهرا مصحف « بيك ناگاه » باشد . ( 2 ) يعنى : هوارى . ( 3 ) معنى اخير در برهان نيست . ( 4 ) در برهان بمعنى خواهر اسفنديار كه ارجاسب او را اسير كرد . و نام پادشاه‌زاده‌اى كه به همايون عاشق شد و قصهء هماى و همايون مشهورست ( خواجوى كرمانى آن را بنظم آورده ) . و بفتح اول گردون بازى ( هليوى . هيلوى . هولك ) نيز هست .